|
| ||
|
تقدیم به، خلیلِ عشق، درصد! برای شادی روح بلند پدر بزرگوارش و مادر مکرمه اش صلوات... www.hajkhaleel.ir شاید! خیلی بچه هایی که با حاج خلیل موحد، ارتباط دارند و سر و سری! بیشتر حاجی رو، به یک رزمنده ی شوخ طبعِ حاضر جوابِ مملو از خاطرات دوران دفاع مقدس، که سرش درد می کنه برای خلق موقعیتی، که چند تا جوون مشتاق و غیر مشتاق! رو دور خودش جمع کنه و، بگه از خیلی نا گفته های و نا نوشته های جنگ، بشناسند...
شاید! خیلی از برو بچ هیئتی و بسیجی و دانشجو و حتی دانش آموز، حاج خلیل رو پای ثابت اردوهای راهیان نور و روایت گریش از رشادت های هم رزماش و دوستان شهیدش، بشناسند. حاج خلیلی که پایان و آغاز هر سال شمسی، وَ اِاِاِی...! گاهی در تابستان، برای حضور ایشون به عنوان راوی و مداح و مدیر کاروان و تدارکات چی و...! جبهه ی جنوب و غرب، سرو دست می شکنند... شاید! خیلی از سرداران سپاه خراسان، حاج خلیل رو به شجاعت و مدیریتِ نظامی و استراتژیک، و در عین حال تواضعش بشناسند... شاید! خیلی از خانواده های معظم شهدای مشهد، حاج خلیل رو به اخلاص و صفای باطن و صدای گرم و گیراش و اصل و نسب خانوادگی و خیـّـر بودن، بشناسند... شاید! خیلی از جوون های امروزی، که با حاجی حشر و نشری دارند و دست بر قضا، گوی سبقت در رفاقت رو از رفقای قدیمی ربودند! حاج خلیل موحد رو، به روشن فکری و جوان شناسیش بشناسند... و شاید... شاید! خیلی از دوستانش که همچون او، جامانده از کاروان عشق، و ستاره های درخشانِ خفته بر خاک شلمچه و طلائیه و دهلاویه و فکه و چزابه اند...، حاج خلیل رو به ناله های ضجه وار، در تاریکیِ شب های بهشت رضا (ع)، در جوار مزار ستاره های خمینی (ره) بشناسند...سینه زدن های بی صدایی! که؛ حسین حسین گویانِ آن، ارواح مطهر شهیدان کوی رضاست. به هر حال... هرکس حاجی رو به گونه ای شناخته. و جمع این خصلت ها و خصایص خوب، در وجود یک انسان، ممکن نیست، مگه این که دانش آموخته ی مکتب ثارالله باشی و در عمل، زندگیت عطر و بوی حسین (ع) بده. ستاره بودن رو خوب تمرین کرده باشی و، از پس امتحان های سخت ولایت شناسی و ولایت پذیری، سر بلند بیرون آمده باشی. تا درخشش مدالِ عمار بودنِ خامنه ای عزیز(حفظه الله) برگردنت، چشم دشمنان را کور و دل دوستان را شاد کند. &&&********************&&& بگذرم... نکته ای که شاید کمتر در خصوص حاجی، به اون عنایت داشته ایم و حالا وقت بازگو کردن آن است، بی گمان وظیفه شناسی و موقعیت شناسی و بصیرت آموزی است، که در وجود چند وجهی ایشان کاملا آشکار است. حتما" آنان که می شناسند حاج خلیل را، تصدیق می کنند این حرف را. که حاج خلیل، همیشه در تحلیل رویدادها و وقایعِ سیاسی و اجتماعی فرهنگی و...، چند قدم جلوتر از بسیاری صاحب نظرانِ صاحب کرسی و رأی، در استان و حتی کشور بوده است بدون این که حتی فکر اظهار فضل رو هم در برابر کسی داشته باشد. در این 15 سالی که توفیق شاگردی در محضر ایشون رو داشتم، بارها بر من ثابت شده، که جنس رفتارها و گفتارها و عملکردهاش، منطبق با اصول تغییر ناپذیر و مسلم انقلاب و منویات جانشین امام معصوم، حضرت آیه الله خامنه ایست. به نظر من حاج خلیل موحد، یک سند ارزشمند و یک گنجینه ی گران بهاست، که شاید حضور در صحنه ی رقابت انتخاباتی، کمک کنه تا گوشه ای از اون واقعیت و حقیقت وجودی این مرد، که سالها از دید ما مخفی کرده بود رو بشناسیم. به سهم خودم، از صمیم قلب، آرزو می کنم؛ در این جبهه هم، همچون جبهه ی هشت ساله ی دفاع از ارزش ها، سربلند بیرون آید. چه انتخاب گردد و چه نگردد. ما مأمور به تکلیفیم و بس. آنان که به راه عشق، سرگردانند. پیچ و خم این مسیر را می دانند. از سجده ی بی رکوعشان، پیدا بود. بی دست، نماز عاشقی می خوانند. [ جمعه 5/12/90 ] [ 3:14 عصر ] [ احمد ]
از داداش حسینم! یاد گرفتم، که فحش و ناسزا هم، برای خود، شأن و جایگاهی دارد، که نباید حرام هر کس و ناکسی کرد. بعضی ها رو باید فقط بی محلّی کنی. به عبارت بهتر؛ محل سگ هم بهشون نذاری! چه برسه به این که بخوای بهش بپردازی و در موردش حرف بزنی. چه کنم! انگار این مردک ابله، دوست داره که کمی لیچار بارش کنیم. شاید هم گرفتار بیماری مازوخیسم، یا همون خود آزاری شده، که باعث می شه دست از دهنت برداری و هرچی که سزاوارش هست، بارش کنی! البته من این بار قصد دارم به این پدیده، با دید کاملا" فلسفی بپردازم! موضوع در خصوص حرکت جدید بهاءالله مهاجرانی، همون (متعدد الزوجات والفراری) و کاسه لیس لندن نشینه. می دونم با خودتون می گین؛ موضوع کم بود که دوباره به این تفاله پرداخته بشه. این همه خداوند موجودات متنوع آفریده. از انواع پرندگان و آبزیان گرفته تا حیوانات موذی و غیر موذی و گاو و اسب و خر و کره خر! چرا وقت ما رو بیهوده می گیری!؟ ***************************************** اشاره شد؛ خر و کره خر، اتفاقا" من می خوام به همین موضوع اشاره کنم! حتما در خبرها شنیدید که کفگیر گدایی مهاجرانی و اعوان و انصارش، بد جوری به ته دیگِ سوراخِ وطن فروشی، اصابت کرده و اون رو مجبور کرده، علیرغم میل باطنی! به دعوت جنایتکار وهابی عربستان، پاسخ مثبت بده و در ضیافت آل سعود شکمباره، سختی سفر از اروپا رو به آسیا، تحمل کنه و برای عرض ادب، راهی دربار ملک عبدلی بشه. و یک بوسه ی چند میلیون دلاری، از دست آغشته به خونِ ملت مظلوم بحرین و شیعیان غریب عربستان، بگیره. و شاد و سرمست، دوباره بار و بندیل ببنده و چهار نعل، به سمت انگلستان بتازه. حتما" می گین حالا این خبر چه ربطی به اون دو جانور مذکور؟ برگردم به موضوع خر و کره خر. برای این که ذهن شمای خواننده ی عزیز، کمی ملموس تر بشه، به قول امروزی ها، یک (فلش بک) می زنم به زمانی که بهاءالله مهاجرانی وزیر ارشاد دولت خاتمی بود. ***************************************** اگه خاطر شریفتون باشه، در یک جلسه ای که اگه اشتباه نکنم، در حضور برخی نمایندگان وطن فروش مجلس ششم و شاید هم در حضور همه ی نمایندگان، بود گفت: "دلیل فراست و ترقی من این است که، بنده شیر الاغ (یا به زبون خودمونی شیر خر!) خورده ام". بله؛ این اظهار نظر مهاجرانی، در زمان خودش هم، با واکنش هایی همراه بود. اما کمتر کسی فکر می کرد، خوردن شیر خر، توسط مهاجرانی، اینقدر اثر داشته باشه که، در اندک زمانی، پله های ترقی و زکاوت رو بتونه یکی یکی طی کنه! و شما! شک نکنید، اگه کسانی مثل؛ خاتمی و موسوی و کروبی و قس علی، نه هذا بلکه ذالک! که الان، لِنگ در هوا موندند و در برزخ خشم ملت ایران به سر می برند، می دونستند که خوردن این شیر، با اون غلظت خاصی که داره، می تونه اون ها رو هم به این مراحل بالای چاپلوسی و کاسه لیسی برسونه، حتما" قیمت خر ماده در زمان دولت خاتمی، به خاطر شیرش، از قیمت سکه ی الان در دولت احمدی نژاد بیشتر می شد! اما فارغ از این که مهاجرانی، چطور و در چه زمانی، و از چه طریقی، موفق به خوردن شیر خر شده. و آیا این شیر به اون خورانده شده؟! یا خودش با میل و رغبت نوش جان کرده؟! و آیا مستقیم از خر خورده؟! یا نه بعد از دوشیدن و...، این نکته رو باید به ایشون گوشزد کرد که؛ نه بابا! زیاد خوش حال نباش. جنابعالی شیر خر نخوردی، بلکه شیر کره خرِ نا بالغِ قبرسی، نصیبت شده (به شرط این که بپذیریم در مثال مناقشه نیست!) ***************************************** بله جناب بهاءالله، تو تا مرحله ی خوردن شیر خر، هنوز اندک زمانی نیاز به آبدیده شدن داری! تو حتما" اگر خواننده ی این سطور باشی، هچون ستور! از خود خواهی پرسید: پس یعنی شیر خر رو کی می تونه بخوره؟! و من به تو جواب می دم: شیر خر رو اون هایی خوردند که، علیه ملت همیشه سرافراز ایران، و امام همیشه مقتدرشون، خامنه ای عزیز، عَلَم فتنه بلند کردند. و علیه جمهوریت ملت، شوریدند. آری سران فتنه و رأس فتنه و بعضی آقازاده ها، مُفتَ خر، به نوشیدن شیر خر، شدند. و هم اکنون، بوی گند آروغشان، حسابی سر ملت رو به درد آورده. اما از اون جایی که مردم ایران، همیشه با درایت و بزرگی و اقتدار، پوزِ همه ی دشمنان داخلی و خارجی و انواع و اقسام منافقین رو به خاک مالوندند، پایان امسال رو هم، با افتخاری مضاعف، و پیروزی دیگر، به اتمام خواهند رسوند. و از همین جا آرزو می کنم، دستگاه محترم قضا هم، با عمل به وظیفه ی ذاتی خود، پایانِ سالِ خوب و خوشی رو، به ملت ایران هدیه کنه و کمی از رنج قیمت های سرسام آور انواع و اقسام کالاهای ضروری و غیر ضروری بکاهه. آرزو که برجوانان عیب نیست. یا حد اقل: وصف العیش، نصف العیش!! [ جمعه 28/11/90 ] [ 3:11 عصر ] [ احمد ]
متنی از (حسین قدیانی) منتخب تیتر یک جشنواره ی مطبوعات امسال، با عنوان «غدیر قم» و ذیل، متن قم نامه. http://www.vatanemrooz.ir/1389/7/28/VatanEmrooz/528/Page/1/?NewsID=52341 22 بهمن 1390 یعنی روز قشنگ شنبه، روزنامه وزین «وطن امروز» با ویژه نامه ای در 4 صفحه و در تیراژ سراسری، از راهپیمایی کنندگان، «پذیرایی فرهنگی» خواهد کرد. این پذیرایی، قطعا به جز اون همه ساندیسی است که به شما خواهند داد!! اون سر جاش محفوظه!! ضمن سپاس از دوستان «وطن امروز»، نوشته نگارنده در این ویژه نامه، که با عنوان «هسته ای آمده ایم» منتشر می شود، در زیر تقدیم می گردد. ما بچه های همین خیابانیم. بزرگ شدگان آبادی شرف. سرایندگان «ای مجاهد! ای مظهر شرف». ظهر شرعی تقدیر ما اینجاست. ما اینجا با همان لحن بلال پابرهنه، اذان گفتیم از بلندای مناره ها. ما همه موذن شدیم اینجا. خمینی، مسیر انقلاب را از خیابان ما رقم زد. و بعد، به پشتیبانی ما، دولت تعیین کرد. اینجا هنوز هم خمینی دارد برای ما دست تکان می دهد. اینجا ما بر زمان و زمین می گذریم، نه این دو بر ما. اینجا دیروز ندارد. همیشه امروز است. اینجا گذشته ندارد. همیشه حال است. اینجا نوروز طینت ماست. بهاران انقلاب اسلامی. سپیده دم تاریخ. «احسن الاحوال» ملتی که ما باشیم. اینجا سال تحویل خون شهدای ما به خون سیدالشهداست. اینجا دستان بریده عباس بن علی، جلو می برد چرخ جانباز عشق درصد را. اینجا «رقیه»، دلداری می دهد به «علیرضا». اینجا موقعیت «خیبر» و «بدر» است. اینجا هسته ای آمده ایم. ما بچه های همین خیابانیم. جوانی این خیابان، کنار ما گذشته است. ما که پیر نمی شویم اینجا! اینجا بود که سرنوشت ما با خون شهدا «روشن» شد. اینجا هنوز هم عطر «مصطفای شریف» می دهد. اینجا غنی سازی می شود دانش هسته ای ما. اینجا اولین کلاس درس دانشمندان هسته ای ماست. یادآور نیمکت های 3 نفره! اینجا برای ما «زنگ خاطرات» است، اما برای «آرمیتا» کلاس نقاشی است. ما همه، مدادرنگی های سبز و سفید و سرخ دخترکی هستیم که با دست های کوچکش، از ما «پری» می کشد تا «خون فرشته» همچنان بر «دیو ترور» پیروز شود. اینجا خون بر زر و زور و تزویر و شمشیر پیروز است. اینجا انرژی مثبت می دهد به ما. و حضور ما، به انرژی هسته ای. اینجا هسته ای آمده ایم. ما بچه های همین خیابانیم. ابایی نداریم از گفتنش. اینجا خیابان نیست؛ خانه ماست. اینجا بود که تصمیم گرفتیم دخالت کنیم در کار جهان. و چون دخالت کردیم، اتفاق دیگری دارد در جهان می افتد. ریشه آیات القرمزی برمی گردد به اینجا. نسخه اصلی «التحریر» اینجاست. اینجا «آزادی» تجربه می شود و عشق، فقط با زبان اشک، ترجمه می شود. ما اینجا گریه های مان، همه از فرط خوشحالی است. اول بار، اینجا بود که یک ملت شدیم. اینجاست که یک ملتیم. اینجا هسته ای آمده ایم. ما بچه های همین خیابانیم. اگر ماهی باشیم، اینجا دریا است. اگر ستاره باشیم، اینجا آسمان است. اگر مجنون باشیم، اینجا کوی لیلی است. اگر لاله باشیم، اینجا دشت حاصل خیز آلاله هاست. «الله اکبر»، اینجا بود که آشنا شد با زبان ما. و نیز «لا اله الا الله». اینجا بود که ما چشم باز کردیم و با دم مسیحایی روح الله، دوباره زنده شدیم. اینجا محل تولد ماست. و پرستار ما خداست که هوای ما را همیشه داشته است. به لطف خدا، اینجا هسته ای آمده ایم. ما بچه های همین خیابانیم. چشم ما اینجا بهتر می بیند و قلب ما اینجا نازنین تر می زند. کوچه پس کوچه های این خیابان، کوچه پس کوچه های دل ماست. بهترین جای قصه ما از اینجا شروع شد. درست از همین جا بود که خدا، «روح خدا» را در تن سرد زمستان، دمید و از ما شکوفه ساخت. ما اینجا قد کشیدیم و در همین خیابان بود که درآمدیم از آب و گل. اینجا هوا آنقدرها هم سرد نیست. دمای هوا، مثبت عشق است. گرم کرده ما را انرژی هسته ای. اینجا هسته ای آمده ایم. ما بچه های همین خیابانیم. بزرگ شده های «امام حسین» و «انقلاب اسلامی» و «آزادی» و همین «برج سفید» وسط میدان بزرگ که البته ضریح ندارد، اما انگار امام زاده تظاهرات ماست. اینجا حرم امن حضور ماست. بین الحرمین خاطرات ملتی که ما باشیم. این خیابان، خانه ماست که سقفش، آسمان خداست. این خانه، مال ماست. ما در این خیابان، صاحب خانه ایم. راحتیم. نفس می کشیم. زندگی می کنیم. شعار می دهیم. و شعار می دهیم که اینجا هسته ای آمده ایم. ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ما بچه های همین خیابانیم. همین راه. همین راهپیمایی. اینجا بوسیدن دارد پیشانی علیرضا. اینجا دیدن دارد نقاشی آرمیتا. اینجا بوی شهید می دهد. بوی گلاب. بوی مادر شهید دهه 60 و یک اتوبوس با 2 طبقه شهید. به لاله در خون خفته! اینجا هسته ای آمده ایم... [ چهارشنبه 19/11/90 ] [ 6:39 عصر ] [ احمد ]
سلام مولای من! سلام بر شما که منتظر ترین منتظری. سلام بر شما که تازه رخت عزای جد مظلومتان حضرت ثارالله (ع) را، از تن به در کرده اید. سلام به شما که؛ تا قبر مفقود مادر مظلومه تان را به عالمیان نشان ندهید، دلتان آرام نمی گیرد. سلام بر شما که تا انتقام ناجوانمردانه ترین سیلی تاریخ را، نگیرید از پای نخواهید نشست. مولاجان! این که هر جمعه منتظریم که بزرگترین واقعه ی مبارک تاریخ، به وقوع بپیوندد و مردی از تبار حیدر کرار و مولای مظلومان، چهره از پرده گشاید و نمی گشاید! دارد ما را نا امید می کند. اما، نه... نا امید از ظهور؟! استغفرالله. نا امید از سرآمدن پیمانه ی عمر. اما نه آقا جان، اگر قرار است بیایی و در بین نامردی ها و نامردمی ها، تو هم تنها بمانی و نوای اَینَ عمّارت، همچون نایب مظلوم اما مقتدرت، در فضا بپیچد و راحت طلبانِ عافیت پیشه و آقازاده های شکم باره و صاحبان تفکرات انحرافی و فتنه گرهای هزار رنگ و فتنه های پیچ در پیچ، انکار وجودت کنند، پس چرا بیایی؟! هرچند که آمدن شما برای رو کردن همین دستان ناپاک و چهره ی منافقان و دشمنان آیین پیامبر خاتم (ص) است. نمی دانم چرا وقتی اسکله ی دل من، آماده ی پهلو گرفتن کشتی نجات بخش تو نیست! لقلقه ی زبانم شده؛ یابن الحسن روحی فداک، متی ترانا و نراک؟! تو را ای امام معصوم، کسانی چون ماه منیر انقلاب و فرزند جانباز حضرت زهرا (س)، "خامنه ای عزیز" باید صدا کند و آرزوی فرجَت را داشته باشد. او معنی فرج را می فهمد. نه ما. نه آنان که با زر و زور و تزویر، در پس نقاب دین و مذهب، نمک انقلاب را بیش از حقشان خورده اند و با سوء استفاده از نام مبارک شما، نمکدان انقلاب اسلامی و رهبری را، بر سنگ جهالت و نادانی خود کوفته و شکسته اند. اُف به اینان! که تو را هم در وقت ظهور، انکار خواهند کرد. امام نجات بخشم! دلم خیلی پر است. از خودم، از ادعاهای بی پشتوانه و رجز خوانی های آلوده به ریا. دلم خیلی گرفته. و حالا هر چه که بیشتر فکر می کنم، باز هم به این نتیجه می رسم که: آقا جان، شما به دل سیاه من و امثال من نگاه نکن. شما به تنبلی و کسالت ناشی از دوری از معنویاتم، وقعی نگذار. من حرفم را پس می گیرم! آقا جان بیا. تو را به خدا بیا. قول می دهیم مثل کوفیان نباشیم، که امامشان را به مسلخ دعوت کنند و پیمان شکنند. ما فعلا" با لطف خدا و دعای شما، پای حرفمان در پشتیبانی از نماینده ی جانبازتان ایستاده ایم و اگر لایق زیارت روی ماهتان شدیم، سر به قدومتان می گذاریم. به شرط اینکه شما برایمان دعا کنید که هدایت شویم و در این راه بمانیم. پس آقای عزیزم! بیا که وقت تنگ است و حضرت قابض الارواح، نامم را درلیست بلند بالایش به شماره نشسته و عنقریب، غزل خداحافظی را به من خاطرنشان کند! هرچند که آماده ام این جان ناقابلم را، به ازای لحظه ای از نفس پاک رهبرم بدهم. قابلشان را ندارد. چه زیبا گفت فصیح الزمان شیرازی که:
[ جمعه 7/11/90 ] [ 12:56 صبح ] [ احمد ]
از سیده زهرا برقعی انگار تاروپود آدمى را با فراموشى بافته اند! همیشه کار ما، همین است. تا داشته ایم، ندیده ایم. به محض از دست دادن، یادمان افتاده است که چیزى، از لاى انگشتانمان سر خورده و افتاده... دست هامان تهى، دل هامان افسرده، تن هامان رنجور و خسته... .«تو»، نور بودى؛ شعله شمعى در کوران تاریکى بى انتهاى تاریخ . تو، آب بودى؛ چشمه اى در میان کهنگى و تحجر افکار . این، «ما» بودیم که شوریدگى نمى دانستیم. نیاموخته بودیم که با «تو»، مى شود تا یک قدمى خدا رفت. نیاموخته بودیم که «تو»، رسول مهربانى و عطوفتى و تو را و ما را، شکافى عمیق از همدیگر جدا مى کرد. عرشى خاک نشین سرزمین دنیا رنجى که تو براى امتت به جان خریدى، با هیچ رنجى در عالم قابل قیاس نیست. کوه اگر بود، زیر بار آن مسئولیت خطیر، خرد مى شد. آسمان اگر بود، ترک برمى داشت... کسى را یاراى هم صحبتى با خدا نبود؛ کسى که خاکى باشد، اما به راه هاى آسمان واردتر باشد.واسطه خدا و اهل زمین! تو پذیرفتى. تو لرزیدى از خوف الهى و پذیرفتى که دشنام بشنوى. پذیرفتى که همه خاکسترهاى عالم از همه پشت بام هاى دنیا بر سرت فرود آید. پذیرفتى که سنگها، همگى روانه پیشانى ات شوند، اما واسطه اى باشى براى خدا و اهل زمین. منجى باشى براى جهل مرکبى ازلى که در تاروپود آدمى رسوب کرده و مانده بود. «رحمه للعالمین» باشى براى ریزترین و درشت ترین موجود هستى . ******* از سودابه مهیجی به آسمان خدا یک ستاره مى پیوست / شهید عشق، به باغ بهاره مى پیوست / گدازه هاى جگر از گلوى یک خورشید / به ماجراى فدک، پاره پاره مى پیوست / کسى که مطلع خونین کربلا در او / به جاودانگى یک هزاره مى پیوست / وسیع بود، ولى تا به فهم او برسند / عمیق دریا را با کناره مى پیوست / ادامه همه خطبه هاى حیدر بود / که مشکلات جهان را به چاره مى پیوست
[ شنبه 1/11/90 ] [ 7:0 عصر ] [ احمد ]
|
||
| کلیه حقوق این سایت برای نویسنده محفوظ است. | ||