|
| ||
|
زبان حال جناب استوانه قبل از عزیمت به سفر یا ایها الناس حَلّلْنی! نمی دانیم این رسم را چه کسی بین مردم مد کرد، که قبل از سفر به اماکن مذهبی، به ویژه سفر حج، باید حلالیت طلبید. مگر حلالیت طلبیدن به همین راحتی است، که برداری تلفن 70 میلیون آدم رو از مخابرات بگیری و یکی یکی شروع کنی به زنگ زدن که آقا، جون من بیا ما رو حلال کن. آخه یعنی چی این قرتی بازی ها. اگه بخوایم تمام تیم کارگزاران 1 و 2 و اصلاح طلب و مجمع روحانیون و جنبش لجنی و... رو هم بسیج کنیم و هرکدوم مسئولیت حلال بودی جمعی از ملت رو به عهده بگیرند، حد اقل چند ماهی وقت لازمه. الان هم که خیلی دیره. آخه ما از کجا خبر داشتیم این ملک عبدلی گور به گور شده، هوس می کنه ما رو به سفر معنوی حج دعوت کنه. هرچی هم با خودمان کلنجار رفتیم قبول نکنیم، باز دیدیم نمی شه. ممکنه همین یه ذره لطفی هم که این ذلیل مرده از صدقه سری ما به ملت می کنه، نکنه! اون وقت ما پیش مردم شرمنده بشیم. برای همین اصلا" به مصلحت مجمع مصلحت خودمان ندونستیم ردش کنیم! بعدشم، اصلا" ما برای چی حلالیت بطلبیم؟ برای کاری که نکردیم؟ کسی دنبال جلب رضایت مردمه، که یک خبط و خطایی کرده باشه. ضمن اینکه، این رسم فقط مربوط به همین "قابلمه به دست ها و گدا گشنه هاست"، که جایگاه شون رو نمی دونند و دائما" خودشون رو با ما مقایسه می کنند. ما فوقِ فوقش، اگه بخواهیم از کسی حلالیت بطلبیم؛ یکی ساندویچ فروشی سر محله مونه! که این (ف ه) از خدا بی خبر، دَم به دَم به حساب ما، رفته ساندویچ خریده و پولش رو هم نداده. یکی هم از دولت فخیمه ی انگلستان، به خاطر تحمل هزینه های گزافی که (م ه) تو این یک سال و اندی و ابی و سیاوش قمیشی و... چی داریم می گیم... متحمل شدند. مضافا" بر اینکه؛ اصلا" این سفر ما سفر زیارتی نیست. یک سفر کاملا" کاریه. چون قراره یکی از شعبات جدید و چند منظوره ی! دانشگاه آزاد، رو در رشته ی: "پشتیبانی جنبش های مردمی" با گرایش های: مظلوم نمایی نرم افزار، ساندویچ پیچی پیشرفته، طراحی نامه های سرگشاده تحت وب، مهندسی معکوسِ من عاشقشم اونم هم، ساخت و راه اندازی زیردریایی پیشرفته ی کوسه به لندن، با قابلیت محو شدن آنی، اتوماسیون نامه های سرگشاده تحت داس، ماسمالیزاسیشن تفکرات اشرافی انحرافی، آموزش مکتب مشاییسم با رویکرد جاسبیلاریج گسسته، ورشته های مختلف دیگه ای که به همین زودی به موارد مذکور اضافه خواهد شد، افتتاح کنیم. هرچند رشته های زیاد دیگه ای مونده، که بقیه اش رو در کتاب "ناگفته های دانشگاه آزاد" خواهیم گفت! شاید هم به عبدلی گفتیم. به هر حال ما داریم می ریم اگه حلال کردین که کردین، ولی امان از اون زمانی که حلال نکنین! اون وقت دستور می دیم چند تا از بر و بچ، بصورت کاملا" ناشناس دفتر کارمون رو آتیش بزنند، و می ندازیم گردن شماها. البته این یه راه خروج از بحران محبوبیت هم هست. در ضمن از همین جا از همه ی ملت، بخصوص پا برهنه های محترم دعوت می کنیم، در ولیمه ای که به همین منظوروپس از بازگشت قهرمانانه ی ما به وطن، تدارک دیده شده، به صرف "پسته پلو با روکش طلا" شرکت کنند. از" غفلت " هم خواستیم، اگه سفر ما بیشتر از 35 روز طول کشید، فکر نکنه آدم ربایی صورت گرفته و به مردم نگه بریزند یا بگه نریزند! تو خیابون ها. هرچند از الان دود این آتیش رو در فضا، داریم حس می کنیم. درپایان از اونجایی که شأن ما بالاتر از حلالیت طلبی است، از زبان فرزند معنویمان "اسفندیار رحیم مطهر" می گیم" یا ایها الناس حللنی! [ سه شنبه 19/7/90 ] [ 4:0 عصر ] [ احمد ]
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی میلاد صاحب دل های رمیده و ضامن آهوان خسته، امام رئوف حضرت علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة و الثنا، بر دلدادگان طریق معرفت و وارستگی مبارک باد. [ جمعه 15/7/90 ] [ 11:58 عصر ] [ احمد ]
و این مثنوی ناقابل، تقدیم به نویسنده ی دوست داشتنیِ کتاب "هفتاد و دو دقیقه قبل از شهادت" و مدیر سایت قطعه ی مقدس 26 حاج حسین قدیـــــــــــانی http://www.ghadiany.ir
هفتاد دو از دقایقی را، ما قبل شهادتـــــــــــم بگویــــــــــــــــم آنجا که به دست خویش لیلی، بَردارد و بشکند سبــــــــــویم هفتاد دو از نود دقیقه، رازی اســــــــت برای دل ربـــــــــــــایی از دلبر و دلــــــربای هستی، بر جان و دلم، رســـــــــــد ندایی این کشمَکشِ بین دقایق، زین جمع پراکنده ی یــــــــــــــــاران از پورِ گرانمایه ی مردی، مردی که بود ز جنـــــــسِ باران القصه بیان کنم روایت، از هفت ستاره ی خمینــــــــــــــی(ره) از قاسم و مجتبای چپ پا، از حُسنِ حَسَن شور حسینــــــی در تیم محله مان محمد، هر روزِ خدا، ذخیـــــــــــــــــــره ام بود اما پس از آن عروج خونین، چون آهِ درون سینــــــــــــــه ام بود در سیستمی که آق رجب چید، لنگ بستن، کار مرتضی بود بِپّای موتورْ مجید و حافظ، از شیئ گرانسنگْ، رضـــــــــــــا بود ما هشت پرنده ی سبک بال، مستانه ز نقطه ای پریـــــــــدیم از نقطه ی صفر مرزی و گاه، از ارضْ به منتـــــــــــــها رسیدیم پی گیر کدام استخواننــــــــــد؟ از بهر چه دنبال پلاکـــــــــــند؟ در خواب مگر کند تفحص، از جستن استخوان هلاکنــــــــــد! چون گیج زدی از این روایـــــت، از خالق آن مکن شکایــــــت! یک بار دگر، ز انتها خوان، با عاشقی، این طــــــرفه حکـــایت بگذار که باز، باز گـــــــردم، در نقطه ی ارضی ای ستــــــــاره از باد که بُرد با نسیمش، تا مرز، محمد ستــــــــــــــــــــــــاره از پیکر مجتبی بگویم؟ آن نــــــــــو گل و نوزاد دو ســـــــــاله! یا، عمو رجب مربی عشق، پیوست به ما آن گـــــــــــل لاله از ضربه ی پشت هجدهم که، لرزاند تمــــــام تور و تیــرش؟ یا از اسیِ بد قلقِ سختْ، با داوری بگیـــــــــر نگیــــــــرش! دیدم به دو چشمْ شط خون را، در لحظه ی انفجار، گویی چل تکه نمود بزم یاران، در بین نماز، خــــــــوب رویــــــــی الحق چه خوش است حال مرغی، آنجا که قفس ندیده باشد اما چه نکوتر آنکه مرغی، اینــــــسان ز قفس پریده باشد هر لحظه که بگذرد دقایق، نزدیک شوم به مرز هســــتی از فرط عطش گلوی خشکم، دنبال نمی ز آبِ مستـــــی آید به نظر چو خاطراتم، از صوت غریبانه ی <<منـصور>> مشتاق زیارت حسینم، آمــــــــــــاده و سر فراز و منـظور با رسم ادب به عشق دیدار، دادم چو سلام ای برادرِ ماه ناگاه نشانه رفت دشمن، آن دم که رسید، ذکر، بــــــر آه این جرعه بنوش تا به وقتش، واگویه کنم کل دقـــــــــایق هر گاه کتاب عشق و مستی، کامل شود و ستاره لایق [ یکشنبه 3/7/90 ] [ 1:58 عصر ] [ احمد ]
|
||
| کلیه حقوق این سایت برای نویسنده محفوظ است. | ||