سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
شهریور 90 - چشم انتظار
امکانات وبلاگ
بازدید امروز: 5
بازدید دیروز: 43
کل بازدیدها: 8381

هرگاه خداوند متعال بنده ای را دوست بدارد، مویه گری از اندوه را در قلبش قرار می دهد ؛ زیرا خداوند، هرقلب اندوهگین را دوست دارد [.رسول خدا صلی الله علیه و آله]


واین نهضت ادامه دارد... 


شاید به جرأت بتوان گفت؛ یکی از مهمترین جلسات بین الملل اسلامی در دهه ی گذشته، همین "اجلاس بیداری اسلامی" در کشور عزیزمان بود، که سران کشور های اسلامی از اقصی نقاط جهان گرد هم آمده بودند. و یکی از مهم ترین اهدافشان دیدار با رهبر مسلمین جهان و استماع سخنان ارزشمند و راهگشای ایشان بود. در این که سخنان مقام معظم رهبری ( حفظه الله ) دکترین انقلاب های منطقه و سنگ بنای صحیح جوامع اسلامی و کشورهای آزادی خواه می باشد، شکی نیست و در جای خود باید به آن پرداخته شود. اما نکته ی مهم و قابل توجه، حضور پر رنگ مسئولین طراز اول نظام، از رؤسای قوا گرفته تا شورای نگهبان و خبرگان رهبری و تعدادی از نماینگان ملت بود.


همه و همه آمده بودند تا با گوش جان بشنوند سخنانی از "جنس نور و شعور" را و توشه ای بر گیرند و با توانی مضاعف و امیدی صد چندان، به ممالک خودشان بازگشته و پیام های سراسر روشنگرانه و راه گشای رهبری عزیز را، به عنوان "نسخه ی نجات بخش" جوامع اسلامی از سلطه دیکتاتورهای داخلی و شیاطین خارجی به کار بسته، و به معنای واقعی کلمه "بیداری اسلامی" را تعریف کنند. که البته می توان گفت؛ بیانات امروز حضرت آقا تلنگری هم به ما انقلابیون 30 سال گذشته بود که مواضع و ارزشهای اسلامی و انقلابی خود را فراموش نکنیم و مواظب انحرافات خطرناک باشیم. به عبارتی باز تعریفی از انقلاب اسلامی ایران نیز بود، که در این میان توجه بیشتر مسئولین امر بخصوص سران قوا را می طلبد.


اما روی دیگر سکّه اتفاق مهم تری! بود، که در150 کیلومتری پایتخت یعنی استان "قـــــــــــــــزوین" رخ داد. آری درست حدس زدید. صاحب و مالک این انقلاب و نظام! که از قضا سابقه ی دوستی دیرینه با رهبر معظم انقلاب دارد، و گاه و بی گاه از"عشق آتشین" خود به ایشان دم می زند! و منّت گذاشته معظم له را، شایسته ترین فرد برای رهبری می داند، جهت افتتاح چند پروژه ی حیاتی وابسته به ملک طلق خود یعنی "دانشگاه آزاد" به آنجا سفر کرده است. هرچند که فضای حاکم بر اجلاس بیداری امروز، بسیار معنوی تر از آن بود که به "خواب رفتگان اشرافی" لیاقت حضور در آن را داشته باشند، لکن نکته ی حائز اهمیت آن است که؛ مردم ما خیلی با شعور تر و فهیم تر از آنند که از کناراینگونه حرکات هدف دار به سادگی گذر کنند. خاندانی که به شدت دوران حاد "بحران محبوبیت" را طی می کند، حداقل برای اینکه امیدی به آینده و بهبود اوضاع داشته باشد، باید زرنگ تر از این حرف ها بوده و کمی فکر دوران رؤیایی نقاهت را بنماید! هرچند که این نوع مدل اشرافی گری و خود بزرگ بینی، سال هاست که به دست مردم ایران زمین در زیر خروارها خاک مدفون شده واکنون فقط شبهی از آن باقیمانده، که بیشتر صاحبان آن را می ترساند تا دیگران. حتما" در تقویم رفاه طلبی جنابشان، روز دیگری برای این افتتاحیه های مهم نبوده، که لیاقت دست بوسی "مقام معظم رهبری" از ایشان سلب گردیده است. و ذکر این جمله که :


اشرافیت، بخواب که ملت های منطقه بیدارند!


[ شنبه 26/6/90 ] [ 11:21 عصر ] [ احمد ]

 


زنگ آخر...


به یاد نوستالژی دهه ی 60، بانوی تبسم و مهربانی، خانم گیتی خامنه.


قبل نوشت: خیلی وقت بود دوست داشتم چند خطی به احترامشون بنویسم، تا اینکه بهونه اش شد دعوت از ایشون در برنامه ی صندلی داغ و این شد که می خونید.


چقدر یاد گذشته های نه چندان دور دلتنگ می کند مرا. آن روزهایی که ایران عزیز، دوران سخت و پر التهاب "دفاع" از شرف و ناموس رو، پشت سر می گذاشت و ما بچه های مدرسه ای، فارغ از همه چیز و غافل از همه جا، فقط به فکر جست و خیز و هیاهو بودیم و این که، کِی زنگ آخر می خوره! (چقدر سخته و در عین حال امیدوار کننده این زنگ آخر، یعنی هر زنگ آخری. حتی زنگ آخر عمر!) زنگ آخری که برای من طولانی ترین، ساعت درس بود. چرا که می خواستم سریع به خونه برسم و پیچ تلویزیون سیاه و سفید کمد دار پدر بزرگ رو باز کنم و چهره ی دوست داشتنی اون رو ببینیم.


هیچ وقت یادم نمی ره، اون لحظات رو. طفلی مادر بزرگم چقدر می گفت: خوب بچه جان بلند شو حداقل لباس های مدرسه تو در بیار، بعد بشین پای تلویزیون. بعدش هم بگو ببینم؛ به مامانت خبر دادی میای اینجا؟ منم انگار نه انگار که ننه جونم داره باهام حرف می زنه، میخ شده بودم، کِی لامپ این تلویزیون فکسنی گرم می شه و تصویرش بالا میاد! البته خودمون تو خونه یک تلویزیون 14 داشتیم، ولی، هم خونمون یک خیابون دور تر از مدرسمون بود، هم اینکه حوصله ی گیر دادن های مادرم رو نداشتم. دردسرتون ندم. اگه مخاطب من، کودک دهه ی شصتی باشید، خوب حرفم رو می فهمید که، یک روز در میون، پای صحبت‌های شیرین او می‌نشستیم و نصیحت‌های مادرانه و پندهای معلمانه ‌اش را به گوش می‌سپردیم. هر چند برنامه‌های کودک، اون سال ‌ها خیلی ساده و بی ‌آلایش بود، اما دامنه ی تاثیرگذاری اون و چه بسا جذابیتش، از برنامه‌های امروز بیشتر بود.


راستی گفتم؛ اون موقع ها ما دنبال تفریحات کودکانه ی خودمون بودیم و از همه چیز غافل. ولی اینجا تصحیح کنم؛ نه، اونطوری ها هم نبود، چرا که خیلی وقت ها موقع دیدن لبخند های زیبای خانوم خامنه، یاد پدرم می افتادم، که الان کجای و داره چیکار می کنه! آیا اون ها هم تو "جبهه" تلویزیون دارند! یا نه؟ آیا اصلا زنده اند یا شهید شدند؟ یه مرتبه دلم می ریخت. نکنه بابا شهید شده باشه. باز می گفتم: نه بابا اون حتما" الان داره برنامه ی کودک می بینه! اصلا" می دونید، دیدن کارتون، بیشتر یک بهونه بود برای دیدن و شنیدن صحبت های مهربانانه ی خانم خامنه.چقدر دوستش داشتیم و داریم. نمی دونم بچه های حالا با داشتن این همه "خاله های" رنگ و وارنگ، که هر روز هم به آمارشون اضافه می شه، این حس دوران ما رو دارند یا نه؟! من که بعید می دونم. البته نمی خواهم به کسی بی احترامی کرده باشم، ولی خاله های حالا فقط اَداهاشون بیشتر شده و واقعا" اونطور که باید و شاید، چیزی یاد بچه ها نمی دهند و بعضی وقت ها هم ... بگذریم. شاید طبع بچه های حالا متفاوته و علم روان شناسی اینجوری می پسنده.


به هر حال اون دوران گذشت و ما موندیم و صدها خاطره از "گیتی خامنه" و "الهه ی رضایی". حقیقتا" اون ها برای ما به قداست "الهه" بودند و به بزرگی "گیتی"! اما چرا یاد گذشته کردم؟ یاد گذشته کردم که بگم: شاید خیلی ها مثل ما برای خودشون خاطرات فراموش نشدنی از الگوهای زندگی شون داشته باشند، ولی با اندک تعارضی در قهرمان قصه هاشون، دچار پارادوکس یا همون "تناقض" می شوند و فراموش می کنند آنچه را که با او زندگی می کردند. اما تفاوت "کودک دهه ی شصتی" اینجا مشخص می شه، که یک فرشته ی دوست داشتنی و مهربون و یک بانوی با کرامت و وطن دوست، اگه سال های متمادی هم از خاک وطنش دور باشه، اما وقتی برمی گرده، نه تنها رنگ و لعاب فرنگ روی اون تأثیر نگذاشته، که عاشق تر و شیفته تر از همیشه و با کوله باری از تجربه، به مملکتش اومده و دوباره یک الگوی قابل اعتماد، برای نسل جوان دیروز و امروز و یاد آور آلبوم خاطرات کودکی گذشته میشه. هر زمان که ایشون رو در تلویزیون و بیشتر در برنامه های خانواده می بینم، ناخود آگاه اشکم سرازیر میشه و به یکباره بر می گردم به 30 سال قبل و البته در مقام مقایسه.


در هر حال امثال خانم خامنه، شاید به عنوان یک مجری، کم نباشند. ولی کسی با خصوصیات و ویژگی های منحصر به فرد او، تا کنون ندیده ام. شما چطور؟ امید وارم همیشه همینطور بمونه.


پایانِ این برگ از خاطرات کودکی رو اختصاص می دهم به جمله ای پر مغز و نغز از مصاحبه ی ایشون با جام جام آن لاین؛


خانم گیتی خامنه: در آن زمان، در سایه زندگی‌ها نوعی "معنویت" و باور انسانی را می‌دیدیم که در حال حاضر، این باور انسانی، بی‌نهایت کم رنگ شده است. به نظر من؛ در آن دوران، "انقلاب و جنگ" صفای خاصی به دل‌های مردم بخشیده بود. و پیوند زیبایی بین آنها برقرار شده بود. درد آدم‌ها درد یک نفر نفر نبود و آدمیزاد تا این اندازه نسبت به یکدیگر بی‌تفاوت نشده بودند. ولی متاسفانه این روزها، "معنویت" در "تربیت" کودکان هم درحال رنگ باختن است.


[ پنج شنبه 24/6/90 ] [ 10:1 عصر ] [ احمد ]

این ناقابل تقدیم به ساحت مادری از جنس شقایق - مادر بزرگوار شهیدان وطن، جهان آرا


برگرفته از متن زیبای ( با شهیدان کارها دشوار نیست ) نوشته ی


افسر جنگ نرم "حسین قدیانی" مدیر سایت قطعه ی 26


گل های چادرت، همه از جنس لالـــــــــه بود



دل های عاشقی، که به همراه ژالـــــــــه بود



ای اسوه ی مقاومت و، ای مظــــــــــهر وفـــــا



دل تنگ توست، شهر شهیدانِ بـــــــا صفـــــا



“ممد” که دیده بـــه راهِ تـــــو بستـــــــه است



در انتظار قدومت، مهیـــــّــا نشستـــــه است



این گریه ها، که بر سر “سجاده” جاری است



برقلب پُر ز خون تو چون، زخــــــم کاری است



هرگز ندیده اشکِ تو را، دشمن و نــــه دوست



چون خطّ قرمز تــــــــو، خنـــــــده ی عدوست!



شرمنـــدگی، از آن تـــــو والا مـــــــرام نیست



پس ایـــن فدای “ولایت” شدن برای چیست؟



شرمنده از بــــــرای کسی، کـــاشکار و جَلی



بنوشت نامه ی سرگشاده، از بـــــــرای ولی!



ام البنین شهیدی و، ام المصـــــــــائب جنوب



پس از خدا بخواه، که (اِغــــفِر لــــیَ الذّنـوب)



“چشم انتظارِ”نــــــگاه تو، ســــوی یــــارانیم



آنجا که یک “داداش” دارد و ستــــــاره بارانیم


[ چهارشنبه 23/6/90 ] [ 2:28 صبح ] [ احمد ]
درباره وبلاگ

احمد[32]
(( دانشجوی عارف، شهید وحید شادیفر)) چه کسانی بهتر از شهدا، می توانند مدیریت کنند. آنان که از خود رستند و به خدا پیوستند. پس هان ای شهیدان، بگیرید دست ما را و خود هدایتمان کنید، به آنچه که خیر و صلاح ما در آن است. به یاد تمام شهیدان انقلاب، بخصوص شهید عزیز، (وحید شادیفر).
جنبش وبلاگی کمک به اشراف زادگان نیازمند