سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
تیر 90 - چشم انتظار
امکانات وبلاگ
بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 43
کل بازدیدها: 8379

دوستی خدا را جُستم و آن را در دشمنی با معصیت کاران یافتم . [امام صادق علیه السلام]
   1   2      >

 نمی دانم اگرآقای علی مطهری نبود، رسانه های خبری و تحلیلی و صاحب نظران سیاسی، چگونه می توانستند ازمیان نمایندگان ملت، که با افکار و عقاید مختلف و حتی مخالف، درکنار هم، بر صندلی های سبزرنگ بهارستان تکیه زده اند، بیشتر به اظهار نظرهای متناقض و بعضا" نسنجیده ی ایشان پرداخته و آن را پوشش دهند و حاشیه ای هم برایش بنویسند. جالب است! درمجلسی که جمع کثیری ازاقلیت اصلاح طلبان، که درسکوت معنی داری، به سرمی برند و نظاره گر اعمال و رفتار اصولگرایان و انشعابات آن هستند، (از کمیته 3 نفره! و 7 به علاوه 8! و 9 منهای 2 تقسیم بر 5! و رادیکال 12 به توان پاریکال 2 زیر کتانژانت 4! گرفته تا، اصول گرایان اصلاح طلبی که، تکلیفشان با خودشان هم روشن نیست)، چگونه است که ایشان، تیتر یک اخبار داخلی و سوژه ی رسانه های خارجی می شود؟! دراین که جنابشان، گرفتار یک "پارادوکس تحلیلی"، در گفتار و رفتار، هستند بحثی نیست و گمانم کمتر کسی باشد که دراین مورد تردیدی به خود راه دهد. (اثبات این ادعا، اظهار نظرات همکاران دلسوزاشان، آقای فدایی و... در خانه ی ملت است، که حتی ایشان را گرفتار توهم می دانند) اما نکته ی حائزاهمیت که آقای مطهری به شدت ازآن غافل شده اند (امیدوارم ازسرغفلت باشد) ولازم است به آن اشاره شود، این است که، بعضی ازخوش نشینان اصلاح طلب، درکرسی های قانون گذاری، یا نفوذی های دستگاه اجرایی وحتی جریان منفور انحرافی، به شدت خرسندند ازاین که، با کمترین هزینه، تریبونی پیدا کرده اند تا نظرات شان را، از زبان یک مدعی اصول گرایی مطرح می کنند. البته شخص آقای مطهری، درمقایسه با افراد صاحب نظر و صاحب منصب، که سابقه ی طولانی مثبت و منفی درانقلاب، دارند چندان قابل پرداختن نیست، لکن از باب انتساب به، علامه ی بزرگوار و شهید فرزانه ای که، شهرت جهانی اش در شناخت و تحلیل مکاتب خود ساخته ی بشری و "ماتریالیستی" و تشخیص درست راه از چاه، ازحد فزون است و در ولایت مداری زبان زد خاص وعام، دلسوزی برای عاقبت کار ایشان چندان هم بی اهمیت نیست. زیرا کم نبودند، نیستند و به احتمال قریب به یقین نخواهند بود، فرزندان بزرگانی که، نا خلفند و بعضا" خاندانی که ره گم کرده اند.


بهانه ی این گفتار:


از طرفی، سوء استفاده ی ایشان و برداشت های سطحی وحتی انتفاعی، از کلام ناب و کتاب های ارزشمند آن مجاهد وارسته، در اظهار نظرها و ازسویی، پخش مسابقه ای ازشبکه های سیما، با عنوان "از تو می پرسند" است و ازمعدود برنامه های خوب سیماست. حال قصد دارم، چند کلامی بدون واسطه و کاملا" شفاف و مستقیم با ایشان سخن کنم.


جناب علی مطهری! درآن دنیا و شاید هم، همین دنیا:


"از تو می پرسند" به عنوان فرزند شهید اندیشه، مرتضی مطهری، جنابعالی که امتیاز انتشار آثار ارزشمند و فاخر معلم شهید، را در اختیار داشتید و دارید، درتوسعه و تعمیق افکار بلند ایشان و تشویق بیشتر جوانان، به غور در اندیشه های الهی آن مرد خدا، گام برداشتید یا از این رسالت خطیر،غافلید. چون حرمت امام زاده به متولی آن است.


"ازتومی پرسند" چرا مدتی تمام وقت مجلس را، با کمک "آق میرزای" بزرگوار خود، صرف این کردید که امتیاز 30 سال برخورداری از حفظ و نشر آثارعلامه را، به 50 سال افزایش دهید و قانون مجلس را به نفع خود، تغییر.


"ازتومی پرسند" این همه اظهارات متناقض، درخصوص افراد، و این همه افراط وتفریط، که گاها" بدون استنادات متقن و مورد وثوق و صرفا" ازروی غرض ورزی و کدورت های شخصی، درگذشته وحال مطرح کردید، از کجا نشأت گرفته. ازمصاحبه ی مطول خود و زیر سئوال بردن خاندان هاشمی، در دهه ی هفتاد، در روزنامه ی کیهان گرفته، تا مظلوم خواندن همین خاندان، بعد از فتنه ی هشتاد و هشت! از "خطربزرگ" خواندن اصلاحات، در سال های ریاست جمهوری آقای عبا شکلاتی گرفته، تا علاقه مندی به حضور، در لیست انتخاباتی اصلاح طلبان! از "سکولار" خواندن دولت خاتمی گرفته، تا پیشنهاد تبرئه ی سران فتنه!و...


"از تو می پرسند" چه مقدار در ایجاد وحدت مد نظر رهبرانقلاب نقش مثبت داشتید؟


  "از تو می پرسند" چگونه می توان همه ی اتفاقات دنیا و آخرت را، به طریقی به مناظره ی احمدی نژاد ارتباط  داد، که آب هم از آب تکان نخورد.


  "از تو می پرسند" درخصوص مقابله، یا به عبارت روشن تر، مبارزه با، بیانات صریح جانشین امام معصوم(ع)، در رابطه با طرح نظارت بر نمایندگان، با این عنوان که "تصویب طرح نظارت نمایندگان برخود، امضای سند بردگی است!" و سکوت معنی دار شما، پس از تأکید مجدد "آقا"، بر این موضوع.


"از تو می پرسند" ازفحش دادنتان در صحن علنی مجلس، به یکی ازهمکارانتان، که شرم از بازگو کردن آن دارم.


"از تو می پرسند" در خصوص ادعای تقلب در رأی اعتماد وزرای دولت نهم و مشخصا"(صادق محصولی) توسط هیئت رئیسه ی مجلس.


"از تو می پرسند" در رابطه با صدور بیانیه ی ده بندی پس از اغتشاشات سال 88، برای بازگشت آرامش به کشور!


"از تو می پرسند" چگونه توانستید این معادله دو مجهولی! راحل کنید، که به غیراز"مشارکت" و "مجاهدین" دو حزبی که انحلال آن اعلام شده، علاقه مند به حضور، در لیست انتخاباتی اصلاح طلبان هستنید؟


"از تو می پرسند" در رابطه با اظهار نظر تاسف بارتان: "مجلس به شاخه ای از دفتر رهبری تبدیل شده است"!!! شما که خود انشعابات زیادی از دفاتر مختلفه دارید از مجمع تشخیص مصلحت تا دفتر رییس مجلس و...، چرا این گونه بی پروا تمام پل های پشت سر خود را ویران می کنید؟


و ده ها پرسش دیگر...


"از تو می پرسند" سخت هم می پرسند، جناب "علی مطهری"


 


[ پنج شنبه 30/4/90 ] [ 2:0 عصر ] [ احمد ]

 


یکی ازمسئولین استوانه ای کشور ، که هیچ گاه منافع شخصی خودرابه منافع نظام ترجیح نداده ، نمی دهد ونخواهد داد وهمچنین ناگفته های 20 ساله ی زیادی درخصوص جنگ  8 ساله داشته و فعلا" قصدبازگوکردن آن را ، تا خردادماه سال آینده ندارد ، درپیام تسلیتی ، درگذشت مرحوم مغفورشادروان ، جنت مکان ، خلدآشیان ،‌ حضرت استاد (تومیسلاو ایویچ) سرمربی تیم ملی ایران درسال 1998 میلادی مصادف با 1377 شمسی و1419 قمری ، را به حجت الفتنه سال هشتادواشک ، ممد تمدن ، ازصمیم مغزتبریک وتسلیت گفت .


درقسمتی ازاین پیام ده صفحه ای آمده است :


جناب آقای عبا شکلاتی ، استادفرزانه درامورفتنه و ورود ارزعربی به مملکت ، حضرت آقای ممد تمدن ، ضایعه ی ضایع شدن جنابعالی  ، درخصوص ارتحال جانسوزپیرمرد ناکام جناب ساندویچ ، اِ ببخشید ایویچ  باعث تألمات روحی شدید (ف ، ه) گردید و ازآنجا که ، جنابعالی نزدیکی بسیارزیادی باآن مرحوم مخصوصا" درباخت 7 بر1 تیم ملی مقابل تیم رم "قبل ازدست دادان با دخترکان ایتالیایی" داشتید ، مجبورشدیم به جهت برگرداندن شما به نظام ، پیام تسلیتی که هیچ ربطی هم به شما ندارد را ابلاغ نماییم . درهمین راستا ودرجهت تکَدّرافکارعمومی ، مجالس یادبودی به نمایندگی ازشما ، دردفترنیم سوخته ی اینجانب ، که ازغم فراق وی به طرز"مشک کوکی" آتش گرفت برگزارمی گردد .


متمنی است باحضور سبزلجنی خود ، به جهت تسکین آلام خاندان فتنه ورأس الفتن وازبین بردن بحران محبوبیت خاندان "آل پسته" و صرف "ساندویچ" دراین مراسم شرکت فرموده ، موجبات شادی ارواح مردگان متحرک ، شیخ بی سواد ، مهندس و کوهنورد را فراهم نمایید .


درضمن ، ازآن جناب تقاضا دارد ، زحمت دعوت از"جرج سورس" و"ملک عبدلی" راهم شما به گردن کلفتتان بگیرید . البته ملک عبدلی روخودم دعوت می کنم . درپایان ، ضمن عرض "سلام"! برای ایشان علو درجات وبرای شما وجمیع سرخوردگان ازملت ، تقاضای مدرک دکترای افتخاری ازدانشگاه آزادلندن را می نمایم .


به امید رسیدگی به پرونده ی شما ، خارج ازنوبت .


 


[ سه شنبه 28/4/90 ] [ 10:20 عصر ] [ احمد ]

 


اجازه بدهی یا ندهی، می خواهم دستانت را، ببوسم. مَحرم باشی یا نباشی، من یکی حالیم نمی شود. چه عیبی دارد، بوسیدن دست پیرزنی هفتاد ساله، که از قضا نشان از زبری و زمختی دارد، درجامعه ای که، دختر و پسر به راحتی آب خوردن، دست در دست و چهره در چهره، قصد شناخت بیشتر یکدیگر را، فقط جهت امر مقدس ازدواج دارند!. نه، این نه تنها عیب نیست، که ثوابش اگراز بوسیدن روی فرزند، بیشتر نباشد، کمترنیست.


او هر چقدر که پوست دستش زبر است، دلش لطافت حریر را شرمنده می کند. بوسیدن دست پینه بسته ی "خانم مجتهدی" عیب نیست. عیب، دست دادن منافق ملعونی چون "خاتمی" است، با دختران بزک کرده ی اجنبی. عیب دست دادن خود فروخته ی روباه صفتی است که، دست امثال "جورج سورس" و"ملک عبدالله" را به گرمای آتش جهنم می فشارد . راستی این دست چه عضو عجیبی است، تو که قرار است در عالم حساب و کتاب، شهادت دهی علیه صاحبت، چرا اکنون قلم نمی شوی تا لااقل، از این حیث مالکت را از عذاب، بِرَهانی. هرچند، تو زیاد مقصر نیستی، اما خیلی نامردی که بر یک صراط نیستی، گاه دست به سمت مولا دراز می کنی و گاهی، دست درازی به بیت المال، گاه دستی برسر کودک یتیمی می کشی و وقتی دیگر، بر شانه ی ناموس مردم میزنی و گاهی هم دستانت را، به نشانه ی تسلیم در برابر منافقینی از جنس خودت، بلند می کنی. بماند! که دیگراعضایت هم چیزی از دستانت کم ندارد و من نمی خواهم لذت بوسه بر دستان مادرشهید "جانعلی مجتهدی" را با نام بردن از تو و امثال تو، بر کامم تلخ کنم .


آری روستای "جَزَن" از توابع شهرستان "طالقان" و پیرزنی که خود می گوید: به من نگو پیرزن بدم می آید . من شیرزنم . قربان آن دستانت شوم که معدن نمک، باتلاش توبرکت می گیرد. تو که سی سال است، طعم و مزه ی غذاها و پنیرهای معروف طالقان را، تضمین می کنی. چشمه ی آب شور طالقان، برکتش را مدیون حوضچه های نمک توست، که با کمک گرمای خورشید و صد البته حرارت نگاه آسمانی ات، آن را استخراج می کنی. خبرنگار محلی شبکه ی خبر می گفت: چه مشتریی دارد این نمکی که تو، با آن لبخند نمکینت، به آنان می فروشی ، تا امرارمعاش کنی. راستی یادم رفت از چند مترآن طرف تر، جایی که مزار دل بندت، به تو امید زنده بودن می دهد، سخن بگویم. نمی دانم الان که ساعت 15و20 دقیقه ی روز 18 تیرماه 90 است، کسی از مسئولین بنیاد شهید یا بنیادهای بی شهید! نظاره گر روح بلند و کلام نافذ، اما ساده ی تو هستند، که می گویی: دادیم به راه خدا، رفت شهید شد. به راه اسلام دادم، از کسی هم توقعی ندارم، هُمافربود، یک بار رفت و دیگر نیامد. دو بچه دارد یک دختر و یک پسر. آری "جانعلی" را می گفت. "جانعلی مجتهدی" فرزند "موجعلی" که حدودا" 19 سال بیشتر نداشت. و در دهلران هُمای سعادت، بر دوشش نشست. روی سخنم، با آنانی است که نمک پرورده ی "ننه جان خاله" هستند و بعضا" نمکدان می شکنند.


آهای آقایان مسئول! باشماهستم؛ اگرنمک در روایات ما مقدس است، درانقلاب ما تقدس مضاعف یافته است. به حرمت مادرشهید مجتهدی و همه ی مادران شهدایی که، برخوان پر برکت اباعبدالله (ع) نمک گیر حضرت عباس شدند و ولایت مدار ماندند، قسمتان می دهم، کمی به خود آیید. به خدا همه ی ما نمک پرورده ی ننه جان خاله ایم! اگر شک دارید این بار غذایتان را بدون نمک تناول کنید.


[ سه شنبه 28/4/90 ] [ 10:20 عصر ] [ احمد ]

شب جهان شب اسری است گرچه تاریک است


تقدیم به همسرعزیزم وتمام مادران سرزمین خورشید


ازآن روزی که خمینی (ره) گفت : خرمشهرراخداآزادکرد ، 29 سال می گذرد . همان خمینی (ره) که روح خدابود ، درکالبد زمان ، همان خمینی (ره) که انقلاب ، بی نام اودرهیچ کجای جهان شناخته شده نیست ، همان خمینی (ره) که راهش ، راه ما ورهنمودش ، مشعل فروزنده ی ماست ، همان خمینی (ره) که یک حقیقت همیشه زنده است وزنده بودنش ، مستتر است در وجود فرزند دلبندش ، خامنه ای عزیز وهمان خمینی (ره) که سلاله ی عزیزترین ، پاک ترین ، زاهدترین ، عالم ترین ، عامل ترین ومظلوم ترین مادردوگیتی ، گل معطرِدُردانه ی آفرینش ، فاطمه (س) است . فاطمه ای که فاطمه (س) است ، فاطمه ای که فقط ، پدری چون حضرت مصطفی (ص) ، مادری چون خدیجه الکبری (س) ، همسری چون امام الکونین (ع) ، فرزندانی چون حسنین (ع) وزینبین (ع) شایسته ی اویند . خمینی ( ره ) برگزیده ترازآن است که درروزمیلاد مادری به زلالی آب ودرخشش آفتاب ، به دنیا نیاید . خمینی (ره) ، تنها معماری است که تولدش ، مقارن باولادتِ معمارِهمه ی پاکی ها ونجابت ها ، تمام فداکاری ها وجانبازی ها وولایت مداری هاست .


گفتم ولایت مداری . آری ! ولایت مداری . صفتی که این روزها ، بدجوری لقلقه ی زبان بعضی هاست . همان بعضی ها که مؤانست عجیبی با روزه های سکوت درایامی خاص دارند . همان ها که دیروزِفتنه ، نفَسشان بوی تعفنِ نفاق ودورویی وتقلب می داد ونفْسشان ، اسیرهوای ولایت گریزی وخودخواهی ، با چاشنیِ ریاکاری ونامه نگاری های آن چنانی بود وامروز ، شاه بیت کلامشان "دیدیدگفتیم"است . بگذارم وبگذرم ...


 20 جمادی الثانیِ امسال ، مصادف باسه ولادت است : میلاد دختری ازجنس گل سرخ ، ولادت فرزندی ازتبارحسین (ع) وبازْتولدِانقلابی ، که بذرِآن در15 خرداد 42 پاشیده شد ومیوه ی شیرین آن ، در22 بهمن 57 به ثمرنشست ودر3 خرداد 61 درشهری که خرم به خون سرخ آلاله هاست ، تثبیت گردید . آری ... سه عید دریک عید ، نشان ازعیدِ بزرگ تری دارد ،  درشب های تاریکِ جهان . خداکند ، بیاید آن روزخجسته که تمام اعیاد درتب وتاب دیدن آنند . عید ِظهورِ گلِ نرگسْ ، خورشیدِ عالم تابْ . امام ( م ح م دٍ ) المهدی (عج) ، که انشاءالله بادعای علمدارِامینِ انقلابْ محقق گردد . آمین .


این اعیادبزرگ برهمه به ویژه مادران وزنان ایران اسلامی مبارک باد


شکفتْ باغ گل ازیادِ دخترگل سرخ / سلام برشب میلاد دخترگل سرخ


قیامتِ گلِ سرخ است وجوشِ آتشِ سبز / معادِ لاله ومیعادِ دخترگل سرخ .


به ابرویِ پسرنرگسْ ازشقایق گیر / پیاله ، شادیِ شمشادِ دخترگل سرخ


بهارسرمدی آمدخجسته بادای گل / گل محمدی آمدخجسته بادای گل


شب جهان شب اسری است ، گرچه تاریک است / مبین به زشتی ازآغاز، عاقبت نیک است


به رغم خارمغیلان ، به طی وادی کوش / رهت به کعبه ی علیاست ، گرچه باریک است


شب الیس بصبحٍ قریبْ ، یلدا نیست / طلوعِ زهره ی زهراست ، صبح نزدیک است


استاد علی معلم دامغانی


 


[ سه شنبه 28/4/90 ] [ 10:19 عصر ] [ احمد ]

سلام و عذرتقصیر


مدتی است شدیدا" گرفتارم طبیعتا" به روز هم نیستم . لذا فعلا" متن های مناسبتی داداش حسین عزیزم را از قطعه ی مقدس 26 عاریت می گیرم ، مطالعه بفرمایید تاانشاءالله بامتنی جدید ، چشمان زیبایتان را برای لحظاتی ازآن خود کنم .


قهرمان قصه ما، “چمران” دلی داشت به زلالی آسمان. یک دستش اسلحه بود، اما با آن یکی دست داشت ناز می کرد گل آفتابگردان را. از آن مصطفی های خوب روزگار بود. دنیا دیده بود، اما هیچ کجا برایش “جنوب” نمی شد. عاشق این بود که در شبهای جنوب، با خدا “نیایش” کند. سجاده اش را پهن کند در آتش و سیراب کند کام خود را از عطش بندگی. از بس که قشنگ با خدا حرف می زد. گاهی مسافر بود و نماز را مثل دلش، “شکسته” می خواند و گاه مجروح بود و نماز را مثل مادران شهدای جبل عامل، “نشسته” می خواند. همیشه خدا را می خواند، چه وقتی که داشت در آمریکا درس می خواند، چه وقتی که در ناحیه مقدسه “ضاحیه” بود و چه آن دم که در دهلاویه به خدا پیوست. قبل از شهادت، بارها کشته بود نفسش را در قتلگاه اشک. آنجا که شمع بود و می سوخت، پروانه بود و می سوخت، گل بود و می سوخت. از او جز “عشق” چیزی به یادگار نماند برای جنوب. جنوبی که ذره ذره داشت آب می شد، و اگر مصطفی به دادش نرسیده بود، از این شمع، جز قطره ای اشک، هیچ باقی نمی ماند. مصطفی در جنوب یاد داد که با سلاح ایمان، اسلحه اخلاص می شود عارفانه جنگید. گفت: “دل آینه صورت غیب است ولیکن، شرط است که بر آینه زنگار نباشد”. خالی از کینه بود سینه مصطفی. نسبت به دشمن، بغض داشت، اما از دوست، کینه نداشت. حرف پشت سرش زیاد بود، او اما تیر، رویاروی، و فقط به دشمن می زد. در جنوب لبنان کارش گرفته بود، اما به عشق امام به ایران برگشت تا باز هم در جنوب، در جنوبی دیگر، عارفانه بجنگد. عارفانه جنگیدن، یعنی تو در روز با دشمن بجنگی و در شب، با نفس خویش. با همان نفس، که تو را از خدا دور می کند و پیروزی های تو را در صبحگاهان علیه دشمن، بدل به حجاب می کند، تا خود را ببینی و خدا را نبینی. چمران خدا را می خواست و خدا را می خواند و خود را جز برای خدا هزینه نکرد. زمانی که لبنان بود، سیدحسن نصرالله 2 الگو داشت؛ یکی دکتر مصطفی، یکی هم برادر احمد. دبیر کل حزب الله بارها افتخار کرده که جنگ و زندگی را در عنفوان جوانی و در جنوب مدیون این 2 بوده. از برادر احمد، دلیری و سر نترس و ایستادگی و مقاومت و جنگ و جنگ و جنگ آموخته و از دکتر مصطفی، همین جنگ را با طعم زندگی. بندگی. خلوص. ایثار. گرامی باد یاد شهید دهلاویه که مقتلش زیارتگه زائران جنوب و مجاوران نور است. گرامی باد یاد شهدای ستاد جنگ های نامنظم. گرامی باد یاد پرستوهایی که شهادت با بال زخمی، هوای نظم نامنظم پروازشان را داشت تا اوج بهشت. چمران مجنون خدا بود و لیلی از مجنون، جنون می خواهد، نه نظم! باید منظم باشی در دیوانگی…


واما شریعتی ...


“خدا” را مظهر غیرت، “محمد” را پیامبر بیداری، آزادی و قدرت، “علی” را بنیان گذار وحدت، “فاطمه” را فاطمه، “حسین” را وارث آدم، “شهادت” را یک انتخاب، “دعا” را یک مجاهده و “اشک” را زبان عشق می دانست. مامش ولی “زینب” بود. او را “رسول امین برادر” خطاب می کرد. می گفت: “مردانگی در رکاب این زن، جوانمردی آموخته است”. آری! خود را خاک پای اهل بیت می دانست. آرزو داشت سر بر در خانه گلین زهرا بگذارد و غم قرن ها را زار بگرید. چه اینکه زاده فقر بود و شرافت را در طلا نمی دانست. جزء معدود روشنفکرانی بود که هر چه بیشتر از عمرش می گذشت، بیدارتر می شد، نه بیمارتر. خدا را شکر هر چه هم بیشتر می گذرد، روشنفکران بیمار کمتر از ریسمان او آویزان می شوند؛ الحق و الانصاف او را دیگر نشناخته، نمی توان مدح کرد. آخر “ستایش” را تنها بعد از “شناخت” روا می دانست. نمی توانست تحمل کند که امت علی، رسم علی را قربانی اسم علی کرده باشد. به گمانم یاری بود برای دین و تیری بر قلب نفاق. نه! دشمن روحانیت نبود. “حوزه” را آخرین سنگر ایستادگی در برابر اجانب می دانست. حرف دلش را جز به “روحانی راستین” نمی زد؛ مرید افکار مطهر و آگاه بود. استاد هم از این خوشش می آمد که دکتر “وارسته” بود. خوب یا بد، خودش بود. خودش. یک جامعه شناس مسلمان.  به قول “آقا” درد دین داشت. برای دین، ایدئولوژی قائل بود. دین را بدون چارچوب قبول نمی کرد. از انگ نمی ترسید. دین ژله ای را مطلوب روشنفکرانی می دانست که نان را به نرخ روز می خورند. او حتی آزادی را هم در درون دین جست و جو می کرد. هویت داشت. حریت را هرگز به دموکراسی نمی فروخت. با نوک پیکان قلمش 3 ضلعی زر و زور و تزویر را نشانه می گرفت. جهل دوست را مکمل مکر دشمن می دانست و بی شعوری را مادر کفر. تحجر را بر نمی تافت. تعصب برایش دشوار بود. خوارج را سمبل بلاهت می دانست. آنها را “دیانت مداران ولایت ندار” شناخته بود. افسوس می خورد که چرا آدمی باید در فضای دلخواه دشمن تنفس کند، از او مواجب بگیرد و کلمات او را نشخوار کند. زنده یاد اگر بود خوارج امروز را خردموکرات هایی می دانست که آزادی را به رخ علی می کشند. چه اینکه علی را “آزادی ناطق” خطاب می کرد. دوست متدینین بود و خصم انسان های بی ایمان. ارزش هر کاری را در جامعه، به اندازه ای می دانست که دشمن از آن کار ضربه می بیند. او نمایش را می کوبید، نه نیایش را. ادعا را می کوبید، نه دعا را. خلافت را می کوبید، نه ولایت را. ابن ملجم را می کوبید، نه مالک را. تحجر را می کوبید، نه تهجد را. آئین غلط را می کوبید، نه دین را. خوارج را می کوبید، نه ولی دین را. از اینها گذشته، نقد می کرد به قصد اصلاح، نمی کوبید به نیت تخریب. اگر هم می کوبید “ایالت عیش” را می کوبید، نه “ولایت عشق” را. تازه! دموکراسی را هم متعهد کرده بود به عقل و شرع، و این یعنی در نظر او، علی همیشه مشروع است؛ چه با یک تن مالک، چه با یک وطن مالک. با این همه او بالاخره انسان بود و انسان هم جایزالخطا، و مگر نه اینکه همه ما کم و بیش چنین هستیم؟!… و عاقبت همان گونه مرد که زیست؛ چه اینکه شریعتی، شریعتی است! امروز اما این نوشته با ویرایش جدید، این می شود که شریعتی، علی را “عدالت ناطق” می دانست و معتقد بود خوارج کسانی هستند که عدالت را به رخ ولایت می کشند!


 


 


[ سه شنبه 28/4/90 ] [ 10:19 عصر ] [ احمد ]
   1   2      >
درباره وبلاگ

احمد[32]
(( دانشجوی عارف، شهید وحید شادیفر)) چه کسانی بهتر از شهدا، می توانند مدیریت کنند. آنان که از خود رستند و به خدا پیوستند. پس هان ای شهیدان، بگیرید دست ما را و خود هدایتمان کنید، به آنچه که خیر و صلاح ما در آن است. به یاد تمام شهیدان انقلاب، بخصوص شهید عزیز، (وحید شادیفر).
جنبش وبلاگی کمک به اشراف زادگان نیازمند